|
شعرهاي تنهايي | |||
|
مي دونم منو نميخواي
نميخواي، پيشم نميآي ميدونم چشماتو بستي زدي عهدتو شكستي ياد وقتي بد نبودي واسه خوبي سد نبودي لحظههاي با تو بودن گريه با تو نبودن ما و اون نم نم بارون ياد گلهاي تو گلدون ياد اون غم قديمي ياد اون يار صميمي وقتي گفتي مهربونم همه بلات بجونم وقتي گفتي منو داري ديگه هيچ غمي نداري تازه آخرش كه رفتي رفتني كه برنگشتي منو بي كس جا گذاشتي تو قفس تنها گذاشتي ***
غم تو دربدرم كرد عشق تو خاكسترم كرد ولي هيچوقتي نديدي گريههامو نشنيدي تو نديدي حال ما رو حال عاشقاي زارو ***
آخرش قصه تموم شد عمر من بود كه حروم شد ***
آره رفتي مهربونم ولي باز بلات به جونم نميخوام دلت بگيره گرچه اين دلم اسيره برو خوشبخت شي الهي آخرت نشه سياهي برو من هم ديگه ميرم راه تازهاي ميگيرم ديگه رو گل نميخندم راه قلبمو ميبندم تا كه يك روزي بميرم يه گوشه آروم بگيرم *** اون زمون نيايي پيشم نشي باز تو قوم و خويشم [ چهارشنبه 14 دی1390 ] [ 8:11 ] [ طهمورث ]
به تو ميانديشم،
و به رؤياهايت، و غم دیروزی.
با همه دلتنگی خنده هایت همه آرامش بود، تو پيام آور شادي بودي. و در آن تاريكي چشمهایت روشن، گويي از جنس بلور. گونههايت همه سرخ و نگاهت گيرا. همه را خوب به خاطر دارم. *** تو بدان، باور كن، روشنيها با توست . من به ايمان تو ايمان دارم. *** به تو ميانديشم، و به رؤياهايت، و سرانجام سپيد. تا ابد خواهم ماند. رفتني نيست مرا. [ شنبه 26 آذر1390 ] [ 8:0 ] [ طهمورث ]
کف پایم زخمی است ودلم زخمی تر لحظه ای صبر نما تادلم را که به پایت افتاد، از زمین بردارم. سهم من از این عشق - چه تفاوت دارد - سهم این عشق کجاست؟ تو که ما را به تمنای وصال آزردی، از چه آخر به دل ما غم هجران دادی؟ در دلت چیست؟ بگو عشق ما یا غم او درد ما یا تب او تو ندانی که چه دردیست غم دل به زبان آوردن. ما که دیگر رفتیم؛ ولی از عشق سخن با دل دیوانه نگو، که دلت از سنگ است و دل دیوانه از شیشه او که عاشق بشود، نکند فهم که سنگ از شیشه چه بدش می آید. عاقبت سنگ زد و شیشه شکست. کودکی این را گفت؛ و دل من بشکست. با خدا من گفتم درد دل از غم تو و خدا گفت به من، بنده کوچک من، دل او از سنگ است. پس تو بیهوده نکوش دل او از سنگ است. [ جمعه 11 آذر1390 ] [ 22:13 ] [ طهمورث ]
حرفهايي تازه،
شايدم تكراري و نمي دانم ها، آخرين واژه اين مرد شده صحبتش جمله پر از درد شده. و چه اميد دراز بهر فرداهايش، در دلش ليك غمي پنهان است. گاه مي انديشد كه چه سان پير شده، و در اين بازي ايام چه بد، پير زمينگير شده گاه با لبخندي ـ پوزخندي ـ شايد مي رود در رويا، ياد ايام قديم. و در انديشه خود باز جواني بيند، خرم از شادي ايام و پر از بي باكي، غرق دوران جواني، روزگار كامراني. * * * قطره اشكي ناگه باز يِادش آورد كه همه رويا بود. چشمهايش را بست * * * روز ديگر، اما مردمان گذري پيكيري را ديدند كه دگر پير نبود و دگر پير زمينگير نبود. به ياد پيرمرد كوچه ما كه بهش ميگفتيم بابا. خدا رحمتش كنه.
[ چهارشنبه 9 آذر1390 ] [ 20:13 ] [ طهمورث ]
دوستي با من گفت :
شعرهايت زيباست، قصه غصه ماست تو سخن از دل ما ميگويي. باز هم شعر بگو. ديگري اما گفت : شعر تو تكرار است. ناخودآگاه نگاهش كردم. لحظه اي فكر، تامل، بعد آن با خنده، در جوابش گفتم : زندگي تكراريست، من و تو تكراريم. من اگر نو بشوم تنهايم و در اين تنهايي درد را مي بينم. نو شدن بد درديست و تو خود مي داني قصه غربت و تنهايي را پس چرا مي پرسي؟ حرف تو شيرين است شايد اين حرف دل ما و همه ياران بود ولي اين بارِ غمِ رسوايي، كه پدرهامان گفت درد بي درمان است. ((خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو)) باز هم ميگويم، كه در اين غربت تلخ نوشدن بد درديست و من از تنهايي مي ترسم. ... همرهی شاید و بانگی باید تا به فردا برسیم. [ چهارشنبه 2 آذر1390 ] [ 13:40 ] [ طهمورث ]
من آن فانوس خاموشم، دگر روشن نخواهم شد
دگر در جمع شاديها، نشان از من نخواهي ديد من آن اشكم كه در چشم جواني خسته و مايوس مي غلتد. * * * چه آرام و صبور در كنج غم، در فكر و روياها فرو رفته گلويش مملو از بغضي گره خورده. نمي داند كدامين درد را مهمان كند امشب گناهش چيست؟ عشقي پاك! و اين پاداش احساسش به اوج لحظه خواهش دلش هم گريه مي خواهد دريغ از اشك حتي قطره اي بهر تسلايش. دلش روي زمين مانده دلش زخمي ترين دلهاست، از دست عزيزانش نه دشمن، بلكه جانانش. نگاهي خسته و غمخورده بر در انتظاري بيهوده را طي مي كند امشب و فردايي ندارد تا به اميدش، شب سرد و غروب تنگ را فردا سحر سازد * * * كنون اي نازنين گر قصه را خواندي بدان در شهر درد آلود، در اين غربت، گرفتارم دلم غمگين و بيمارم و با اين درد و دلتنگي كه از ياران به دل دارم زجانم دوستت دارم. [ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 9:30 ] [ طهمورث ]
(( خدا حافظ براي او چه آسان بود ولي قلب من از اين واژه لرزان بود))
و چنين بود كه در وقت بهار، فصل پاییز دلم زود رسید، و بهارم طی شد. در سراشیبی مرگ، برگها افتادند. خش خشی بی پایان زوزه ای از سرما، و صدایی از درد، باغ را ویران کرد. سبزی روی مرا می دیدی همگی گم شد و رفت، حرف مردم شد و رفت. گفتنی را گفتم، آنچه می دانستم. همه را باخته ام و جوانی را هم. جبر و تقدیر چنان کرد که باور کردم، آنچه بر ما آمد. *** تو كه در بازاري، راستي قيمت يك شاخه مريم چند است؟ مريمم پرپر شد. باز بازنده شدم. . . [ دوشنبه 2 آبان1390 ] [ 20:12 ] [ طهمورث ]
غرق دردیم، ولی می خندیم
خنده ای زهرآلود، بدتر از ناله شب عمق شب پیدا نیست، زندگی زیبا نیست *** سادگی زیبا نیست - این نشانی است که بر نقش دلم نقش شده ولی افسوس چه دیر ولی افسوس چه دیر، این دل ساده بی آلایش درد را باور کرد *** به چه می اندیشی؟ و چه می اندیشی؟ که چرا آمده ایم؟ یا چرا باید رفت؟ و من امروز به تلخي ديدم، ساده دل بود دل ما که گمان داشت صداقت زیباست *** آخر قصه چه شد؟ آخرین قصه چه شد؟ قصه ای تکراری، قصه بیزاری ، عشق هم زیبا نیست!!؟؟ [ چهارشنبه 13 مهر1390 ] [ 11:12 ] [ طهمورث ]
باز وقت سحر است؛ روشني با من و تو مانده ايم تا دم صبح از صدای گل سرخ، قلبهامان زخمی، دیده هامان گریان، چهره ها بی لبخند لیک، فردا چو رسد بزند خنجر نور، بشکافد دل شب وغم از سینه غمناک به گرمی امید، رخت بربندد وباز روشنی و من و تو ۀۀۀ پس بیا تا من و تو ما باشیم با دلی پر زهیایوی امید بزنیم تار وفا، نکنیم عشق رها تا که فردا باشیم، همره و یاور هم و نباشیم دگر، بی خبر از دل هم ۀۀۀ کاش فردا که رسید، عشق معنا می شد زندگی بر همه کس، خوب و زیبا می شد تا به کی اینهمه غم، که دل ما دارد تابه کی خار جفا، که گل ما دارد ما دگر خسته شدیم - خسته از این تکرار ولی از باور عشق، باز وقت سحر است تا که فردا شاید، زندگی پر ثمر است [ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 8:52 ] [ طهمورث ]
گفتي که مرا دوست نداري، گله اي نيست
[ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 16:48 ] [ طهمورث ]
خزان آمد به این بستان و گلزارم چه ویران شد
[ دوشنبه 21 شهریور1390 ] [ 14:27 ] [ طهمورث ]
بی خبر می آیم ترسم که پاسبان را خبر کنی به جرم حبس نفست و شاید هم اسارت روحت با شادی تو لبخند بر لبانم نقش می بندد بگذار برود هر آنچه دلتنگی هست من می آیم٬ اما ... چه فایده که تو نمی مانی گویا با هر آمدنی رفتنی هست ما با همیم گرچه دور اما نزدیکتر از هر نفس به هم همین مارا بس است. آری من برای همیشه دوستت خواهم داشت [ دوشنبه 21 شهریور1390 ] [ 14:17 ] [ طهمورث ]
[ یکشنبه 20 شهریور1390 ] [ 19:5 ] [ طهمورث ]
و بی خبر می آیی.
نفسم حبس می شود تو مثل همیشه می خندی روحم در حال پرواز است و ناگه با کلامی به این تن خسته برش می گردانی. در پوست خود نمی گنجم به دنبال دلتنگیم - همدم همیشگیم - میگردم تا خبرآمدنت را با او بگویم. پیدایش نکردم. چه بهتر کاش همیشه می آمدی کاش این قصه مردن و زنده شدن تکرار نمی شد. از رفتن تا آمدنی دیگر. بگذریم. فعلا مجال گلایه نیست. من حالا خوشحال ترینم و لبریز از خنده تو که قلبم را نوازش می دهد. آری٬ تو هنوز مرا دوست داری.
[ چهارشنبه 16 شهریور1390 ] [ 15:53 ] [ طهمورث ]
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
[ یکشنبه 13 شهریور1390 ] [ 12:52 ] [ طهمورث ]
کاش من میمردم.
غم تو کشت مرا من گرفتارم و تدبیری نیست نه ز پایان سیاهی خبری نی ز سحر هیچ امیدی نیست و دریغ از تو که آنی به دلم فکر کنی. کاش یارم بودی٬ تو نگارم بودی. کاشکی٬ اما حیف ... تو ببخش اینهمه خودخواهی را. دست من نیست اگر از تو نفس میگیرم٬ امر کن تا که بمیرم٬ بخدا میمیرم.
[ شنبه 5 شهریور1390 ] [ 8:52 ] [ طهمورث ]
برايت شعر ميگويم، برايت شعر ميخوانم تو اي خوب،اي همه پاكي، برايت قصهها دارم. *** زماني دور از ايام كه دردي را نميديدم همه خوشبخت از خوشكامي دوران، همه سرگرم شاديهاي بي پايان من و تو غرق در شادي، پر از ايام آزادي جواني از ميان ما، به دل مهري ز ياري داشت ز يار مهرباني داشت دلش لبريز از عشقي، كه يار از او نبود آگاه و او در گير و دار لحظهها شايد، بگويد يا بفهماند، چه دردي در دلش دارد صد افسوس، كه رؤيا بود فقط با جملهاي كوتاه
و خالي از دورنگيها
بگوييم دوستت دارم و نسپاريم اين احساس را فردا
بدان دير است آن فردا و شايد سخت دلگير است آن فردا .
[ سه شنبه 1 شهریور1390 ] [ 12:39 ] [ طهمورث ]
روی زیبای ترا کاش نمی دیدم من قد رعنای ترا کاش نمی دیدم من بعد یک عمر سر پیری و عاشق بازی سحر چشمای ترا کاش نمی دیدم من شیطنت بود و یا عاشق عاشق بودی شور شیدای ترا کاش نمی دیدم من برق چشمان تو آتش به دل غمزده زد چشم رسوای ترا کاش نمی دیدم من سوختم از غم دوری٬ تو به من خندیدی آن اداهای ترا کاش نمی دیدم من چون شدم تشنه این عشق تو آبم دادی شهد لبهای ترا کاش نمی دیدم من تو همه عمر منی٬ هر چه که گفتم به خطاست چه کسی گفت ترا کاش نمی دیدم من
[ چهارشنبه 26 مرداد1390 ] [ 17:54 ] [ طهمورث ]
یه دوست خوب این شعرو برام نوشته که حیف دیدم اینجا ننویسم.
باز باران با ترانه بی بهانه عشقهای تلخ غربت [ چهارشنبه 26 مرداد1390 ] [ 15:7 ] [ طهمورث ]
«باز باران٬ با ترانه
میخورد بر بام خانه» خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و شيرین كوچه ها شد، کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ * * * کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد * * * باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه
[ چهارشنبه 26 مرداد1390 ] [ 9:26 ] [ طهمورث ]
تو به من خندیدی٬ دل من محو تو شد
در پی خنده تو خندیدم٬ بی خبر از فردا. غرق بازی بودی٬ و بدنبال پر شاپرکها می رفتی٬ و به دنبال تو٬ من. هر دو سرگرم شدیم. شاد از شادی ایام و پر از خنده شدیم و در آن بازی گرگم به هوا عهد بستیم که با هم باشیم. * * * سالها رفت و گذشت روزها از پی هم می آمد نه نشان از تو بدیدم نه خبر از تو رسید و در اندیشه خود بارها عهد شکستم که ز تو دل بکنم دل تنگم اما٬ همچنان منتظرت و به تصویری دور٬ در پس خاطره ها می نگرد. * * * تو به من خندیدی و نفهمیدم من٬ خنده ات خنده نبود٬ عشق پاینده نبود کودکی با من گفت : عاشقی سیری چند؟!
[ چهارشنبه 26 مرداد1390 ] [ 8:32 ] [ طهمورث ]
((تو به من خندیدی)) خنده ای از سر شوق٬ خنده ای از ته دل و ندانستم من٬ که چه سان بی پروا٬ دل به دریا زده از باغچه همسایه٬ سیب را دزدیدم. معجز عشق تو بود٬ شایدم سحر دو چشمانت بود. غرق در رویاها٬ محو چشمان تو بودم ٬ ناگه٬ ((سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک)) ـ شیشه عمر من افتاد به خاک ـ و بدنبال نگاهت٬ باغبان را دیدم. غضب آلوده نگاهش کردم. باغبان بغضی کرد٬ با نگاهی غمگین و پشیمان شده از رفتن تو٬ سیب دندان زده را داد به من. باغبان گفت به من : درد تو درد من است٬ سیب دندان زده اش را بردار٬ او نخواهد آمد. رفتنی رفت که رفت٬ و تو هم برگی از این تکراری. خشمگین پرسیدم : که چرا اینجایی؟ زکجا آمده ای؟ و چرا آمده ای؟ رنگش از چهره پرید٬ آهی از سینه کشید٬ بغض را پایین داد٬ قطره اشکی خشکید و به سختی نفسی تازه کشید بعد آن با من گفت : من همانم که از این باغچه همسایه٬ سیب را دزدیدم. سر به زیر افکندم و خجالت زده از پاسخ او٬ در جوابش گفتم : خانه کوچک ما نیز چنان خانه تو سیب نداشت. [ دوشنبه 13 تیر1390 ] [ 19:19 ] [ طهمورث ]
و سیاوش خندید٬
خنده ای تلخ٬ پر از دلتنگی سینه اش مملو درد٬ خاطرش آزرده٬ باز بی مهری ایام و همان طالع شوم. تهمتی سنگین بود. و نه از بیگانه٬ از پدر آنکه امیدش بايد٬ تکیه گاهش باشد. با خودش گفت پدر کینه دیرین دارد٬ و ز مرگ مادر خاطر غمگین دارد. * * * رستم آرام نداشت. قصه کشتن سهراب به یادش آمد. نه٬ سیاوش؟! هرگز٬ همچو شیری زخمی٬ غرشی کرد به کاووس که تو٬ گرچه شاهی٬ اما٬ تو بدان گر که گزندی به سیاوش برسد٬ خانه ات ویران است. * * * آتشی بر پا بود حاکم شهر چنین گفت که ای مردم شهر٬ چون به آیین اهورامزدا٬ آنکه ناپاک بود طعمه آتش گردد گر سیاوش به سلامت گذرد٬ بی گمان سودابه٬ به سزای گنهش خواهد سوخت. و سیاوش خندان٬ دست رستم بوسید. لحظه ای اندیشید٬ رو به یزدان شد و گفت : مهربانتر ز پدر٬ تو که خود میدانی٬ پس در این وادی سخت٬ تو نگهدارم باش. بی تامل آنگه٬ به دل آتش زد٬ بی مهابا٬ بی ترس و سکوتی سنگین٬ در تمامی فضا جاری بود آنطرف تر رستم٬ رنگ به رخسار نداشت٬ در دلش غوغا بود. * * * شعله های آتش٬ از خجالت اما٬ سرختر از همه وقت شهر لبریز سکوت٬ و زمان ساکن بود و نفسها همه حبس در سینه٬ چشمها خیره به آتش٬ ناگه٬ کودکی با همه ي کودکیش٬ با صدایی از شوق بانگ زد٬ مژده٬ سیاوش آمد و سیاوش آمد [ دوشنبه 13 تیر1390 ] [ 11:33 ] [ طهمورث ]
یه غریبا
که دلش گرفته از نامردمیها٬ تک و تنها٬ میون دلواپسیها٬ نمیدونه چی بگه با دل عاشق٬ با دل دربدر و همیشه صادق٬ که همه رفتن و رفتن. تو دلش یه قصه داره٬ قصه ای پر غصه داره٬ با خودش تو اوج غربت٬ توی تنهایی و حسرت٬ زیر لب اینو میخونه : ((اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید٬ همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید)) آره رفتش. رفتن یار قدیمی٬ همون عاشق صمیمی٬ تازه اول غروبه این شروع غم فرداست. اونکه رفت و دلو برده به اسیری٬ بی خبر از غم یارش تو غریبی. اما بشنو از غریبا. با همه دلتنگیاشو٬ غم غربت درد فردا هنوزم سنگ صبوره. میدونم میخواد بمونه٬ شعر فردا رو بخونه غریبا سنگ صبوره٬ غریبا کوه غروره
[ شنبه 11 تیر1390 ] [ 11:53 ] [ طهمورث ]
ترا دوست دارم٬
ترا می پرستم٬ و می گویم٬ و می نویسم٬ و می خوانم برایت. هراسی نیست٬ رازی نیست. همه میدانند٬ بگذار تو هم بدانی. [ دوشنبه 6 تیر1390 ] [ 7:18 ] [ طهمورث ]
دوستی ها زیباست.
خنده ها از ته دل٬ بغضها پر معنی٬ گریه ها با احساس. آن زمانی که دگر ما شده ایم٬ صحبت از ایمان است. بخدا سادگی و پاکی تو٬ سخن پیر خراباتی ماست٬ نفست هم پاک است و فضا مملو از دوستی است. در نگاهت٬ همه آواز محبت پیداست. گاه می اندیشم٬ خنده مادر من نیز چنین رنگی داشت٬ خواهرم هم شاید و نجابت جاریست٬ در وجودت که به این زیبایست. میتوان انسان ماند. [ پنجشنبه 2 تیر1390 ] [ 13:13 ] [ طهمورث ]
فکر می کنی یه روز بیاد٬ قلبتو مهمونم کنی توی حصار قلب تو٬ بگیری زندونم کنی فکر می کنی یه روز بیاد٬ رو چشم من پا بذاری بیای به خونه خودت٬ عشقو برام جا بذاری فکر می کنی یه وقت بشه بهم بگی دوست دارم بهم بگی غصه نخور٬ کی گفته تنهات می ذارم * * * اما می دونم این روزا٬ کارم شده فکر و خیال یه عالمه دلواپسی٬ یه دنیا رویای محال * * * خوب می دونم٬ آخر کار٬ می خوای فراموشم کنی بگی که من دیونه ام٬ بری تو خاموشم کنی بدون که دیگه مرده ام٬ اگه که اون روز برسه به دل می گم بسه دیگه٬ نفس کشیدنم بسه [ چهارشنبه 1 تیر1390 ] [ 8:10 ] [ طهمورث ]
دلم دگر نمی کند ز رفتن تو شکوه ای دگر به کوی من نیا٬ برو٬ ز یاد رفته ای [ یکشنبه 29 خرداد1390 ] [ 14:1 ] [ طهمورث ]
دوستت دارم و دانم
که بجز یاد تو ای دوست ندارم به دلم هیچ نشانی. به خیالت شب و روزم همه تکرار مکرر٬ نه شبی نه روزگاری که به یادت نکنم سر. همه یادم پر از عطر نوازش٬ همه جانم به تمنای تو خواهش٬ دگر از قصه رفتن به دلم نیست نشانی. به کجا کوچ کنم جز سر کویت؟ به چه دل خوش کنم ای دوست بجز دیدن رویت؟ همه دلتنگی و غم رفت ز دل بعد پریشانی مویت و کنم یاد سبویت٬ که نفس داد مرا جرعه آخر و چنین شد که شدم واله و شیدا و تماشا گر رویت و تو خود دانی و٬ من هم٬ که بجز یاد تو ای دوست ندارم به دلم هیچ نشانی. [ شنبه 21 خرداد1390 ] [ 21:29 ] [ طهمورث ]
سردرگمی کلافی است پیچیده بر افکارم و زمزمه هر روز و شبم این جمله است٬
چه باید کرد؟ و باز قصه روزی روزگاری. چرخش این چرخه تا کی؟! دلم تنگ است. تنگ برای خوبیها٬ مهربانیها وقتی که تو بی هیچ چشمداشتی همه داشته هایت را با من قسمت میکردی و من عصیانگر به تمامی آن می اندیشیدم. بی آنکه بدانم٬ و این نادانی را از پدرانم به ارث برده ام٬ دوست ستیزی و بیگانه پرستی. ویرانی سرانجامی است که می بینم و ترا که بر من و رویاهایم می خندی. هر چه بود گذشت اما مانده ها زیبا نیست. پیش تر ها گفته اند که خود کرده را تدبیر نیست اما٬ شاید٬ برای فرداها هنوز دیر نشده است. کلامی نو باید و دستی که یاری کند. [ چهارشنبه 18 خرداد1390 ] [ 1:5 ] [ طهمورث ]
|
امارگیر حرفه ای سایت از تاريخ 900906 | ||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||